شهاب الدين احمد سمعانى
مقدمهء مصحح 36
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
حدقهء عالم قدرتايم . ما مخلوق بىمثل و نظير ، و او خالق بىمثل و نظير ، ما را مثل روانه ، و او را روانه . » / b 24 / پس اى انسان ! اگر اهل رسوم و ارباب ظاهر گويند كه نداى « وَ عَصى آدَمُ » چه بود ؟ جواب آن ده كه شما به تازيانهء « وَ عَصى آدَمُ » چه نگريد ، چرا به تاج بزرگوار « ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ » نمىنگريد ؟ / a 51 / و اين درد عشق ، كه اصالت انسان را استوار مىدارد ، براساس نگرش او به سوى « آفتاب امانت » رخ مىنمايد ، آفتابى كه چون « از برج عرض الهيّت بتافت ملايكهء ملكوت ، كه اندر هزار سال در رياض تقديس عبهر تسبيح و نسرين تحميد و گل تهليل به مشام امتثال چريده بودند و نعرهء « نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ » زده و عربدهء « وَ نُقَدِّسُ لَكَ » كرده ، ستارهوار رخت بينوايى در بستند و به عجز و شكستگى خود معترف گشتند . . . و آن ذرّه خاك بىباك از آستين فقر و فاقه دست نياز بيرون كرد و آن امانت را به جان باز گرفت و از دو عالم به ذرّهاى نينديشيد . » / a 37 / . همان گونه كه خوانديم ، محور آراى سمعانى را انديشهء « اصالت انسان » شكل مىدهد ، و اين اصالت جوهرى از احتمال بار سنگين امانت براى انسان به ارزانى داده شده است و قدرت تحمل اين بار سنگين در انسان بر اثر اقبال او بوده است از درد و اندوه عشق ، عشقى كه به اجماع اهل طريقت ، اگر عاشق « خود را بر فرعون زيادتى بيند از فرعون بتر است . » / b 73 / و آن پديدهاى است كه : شاه ارواحْ چاكر عشق است * هر چه او زاد لشكر عشق است حكمت پاك جرعهء درد است * عقدهء عقل لنگر عشق است پاكبازى كه از خود آزاد است * مهترِ ما و كهترِ عشق است اشك او حِبر نامهء راز است * رنگ او شرح دفتر عشق است / b 205 / پس هر آن كس كه در جستجوى گمشدهء « اصالت جوهر » خود است ، مىبايد كه زهر شيرين درد عشق را به مزد ؛ زيرا « اول عاشقى كه در دبيرستان وجود ، ابجد عشقش بنوشتند آدم بود ، بنگر كه به وى چه رسيد . به دانهء گندم با وى محابا نرفت ، همى تيغ « وَ عَصى آدَمُ » از نيام ارادت قدم بركشيدند و كاس قهر پرشراب زهر كردند ، و همان مرد را كه صوامع اصحاب طاعات به بريق برق خود آتش در مىزد ، روى به خرابات خراب نهاد نداى اهبطوا منها جميعا شنيد . » / a 46 / براساس همين پسند و انديشه است كه سمعانى به ستايش « انجمن عاشقان »